بابا می خوام این مطلب رو داد بزنم
عزیزان و همراه هان من اینو برای یکبار و آخرین بار می گم به خدا من تا به حال عشقی نداشتم که بره و تنهام بزاره که برای اون بخوام زاری و شیون کنم . بابا من داستانی دارم که حتی نمی تونم برا کسی تعریف کنم که راحت می ره و برام یه کامنت یا آف میزاره و می گه دروغگو . اینه مشکل من به خدا اگر مرگ می خوام برای خوشی نیست دیگه از قول و پایبندی خسته شدم همین به خدا همین ... دوستان قسمتون می دم به مقدساتی که دارین و چیزایی که پابند اونها هستین برای آرزوی خوشبهتی ، پول ، و راحتی در کار نکنین عاجزانه می خوام اگر دوسم دارین و براتون اهمیت دارم فقط برام آرزوی مرگ کنین که از تنهایی خستم از اینکه کسی برام خودم منو بخواد ... امید وارم تونسته باشم حرفم رو راحت بگم ....
آدمها را از روی سئوالاتی که می پرسند بسنج نه از روي جوابهايي که مي دهند ...
ولتر
دیروز در دادگاه دلم ، مغر من قاضی بود ، متهم قلبم بود ، جرم من عشق بود ، عشق من یاد تو بود ، آیا حکم من اعدام بود ؟
وقتی که کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند . پر هایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه می شود .
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ...
دکتر علی شریعتی
دستم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل دستگیر و محکوم کردند ولی کسی حتی دادگاه صالح هم از خودش سئوال نکرد که شاید گلی کاشته باشم ...
ارنست چگوارا
یادمان باشد هرگاه خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم.
نقاش را گفتم نقشی بکش از زندگی
نقش حبابی بر لب دریا کشید ...